۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

2 - چه طور

یکی از چیزایی که اینجا برام جالبه . حق انتخاب بیمار برای تعیین  نوع درمان تو مراحل پایانی عمره .
برای همه افراد سالمندی که میرن تو مراکز نگهداری و اغلب بیمارای بد حال یا دچار بیماریهای جدی یه جلسه با حضور پزشک ، یه پرستار و افراد خانواده یا کسی که قیم درمان فرد هست برگزار میشه و براشون توضیح می دن که ممکنه دچار وخامت حال بشین و در اون شرایط نتونین تصمیم بگیرین پس حالا بگین دلتون می خاد اگه در اون شرایط بودین چه کارایی براتون  انجام بشه . سه تا هم اپشن دارن؛ که درمان با تمام مداخلات ( لوله برای تنفس و تغذیه و تزریق و همه چی ازین دست) ، دوم فقط درمان طبی و سوم هم درمان پالیاتیو یا تسکینی .
تقریبا همه مریضایی که تا حالا دیدم شق سوم رو انتخاب کردن و خیلی بی دردسر و کش واکش رو تخت بیمارستان در تنهایی یا در جمع اعضای خانواده مردن.
هر بار این منظره رو می بینم یاد خاطرات اونور می افتم که مریض با نود سال سن و سکته مغزی ، تو ای سی یو به دستگاه بود و خانواده هم برای تامین هزینه ها غصه می خورد و هیچکی از ترس حرف و نقل های بعدش جرات نمی کرد بگه ولش کنین بد بختو و طرف اینقدر می موند تا با یه عفونت یا از کار افتادن تدریجی اعضا تموم کنه.

۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه

29 - بچه

یه خانم 6-75 ساله س که این چند وقته مریض خودم بوده .
خبر دارم میونه خوبی بابچه هاش نداره و هر بار از بی توجهی شون گله میکنه .
چند وقت پیش خیلی غصه دار اومده بود ووقتی ازش جویا شدم گفت سگم دیابت گرفته روزی دوبار باید بهش انسولین بزنم ، چشمهاشم داره کور میشه.
جریان واسم جدی نبود تا چند روز بعد طرف تو بیمارستان به خاطر درد سینه بستری شد و چون بیشتر به مشکل معده می خورد پیشنهاد کردم اندوسکوپیش کنیم.
 با رییس بردیمش واسه اسکوپی من بهش دارو زدم خوابالو شه و سوپروایزرم هم اندوسکوپی کرد .رو مونیتور دیدیم جدار معده پر از زخمهای ریزه ؛ رییس گفت اینا استرس اولسره ؛ قبلا دیده بودی گفتم نه شنیده بودم.
لوله رو که در اوورد ، داشتیم مریض رو آماده بیرون فرستادن می کردیم به رییس گفتم باید باهاش صحبت کنم سگش رو بده داون کنن تا فشار عصبیش کمتر بشه زودتر خوب شه .
بهم چشم غره رفت و پچ پچ کنان گفت این حرفو جلوش نزن .
 مریض که رفت پرسیدم مشکل حرفم چی بود ، گفت: این سگش مثل بچش میمونه که داره بش انسولین میزنه و اینجوری واسش نگرانه ؛ تو نمی تونی بگه بده بکشن ش که.
یاد بچه هاش افتادم .گفتم باشه پس باید بگم به خاطر سگش کمتر حرص بچه هاشو بخوره تا زودتر خوب شه!!

۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه

28 - عروس

همکارا تو بیمارستان با ذوق و شوق از عروسی یکی از خانم های بخش خدمات می گن .
من هنوزم با اسمها مشکل دارم و به سختی به خاطرم می مونه کی اسمش چیه .
 می پرسم راجع به کی صحبت می کنین و آدرس که می دن متوجه میشم که موضوع راجع به یه خانم 8-47 ساله هستش که یه پاش هم معلوله ، فکر کردم واسه اینه که جریان واسشون جالبه ولی بعد که بیشتر به صحبتا گوش کردم متوجه شدم که عروس و داماد 25 ساله دارن با هم زندگی میکنن و 4 تا هم بچه مشترک دارن و حالا تازه تصمیم کرفتن رسما عروسی کنن.
تازه قراره ماه عسل هم برن فیجی .
پ . ن :پایان سال 89 رو به همه دوستان عزیز دیده و نادیده تبریک میگم و امیدوارم 8 کسی گروی 9 نمونده باشه. و امیدوارم سال جدید سال سر راستی برای هممون باشه.

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

27 - فرق

هفته  پیش اومده میگه دکتر این گواهی رو امضا کن من برم گواهینامه رانندگی مو تمدید کنم .
میگم خانم مطمئنین میتونید هنوزم رانندگی کنین . میگه مگه چه مه ؟
میگم خوب آخه 85 ساله شدین امسال ، نگا میکنه فقط ؛ سابقه عمل تومور مغزم دارین...یه چشمتون هم که دید نداره...سابقه سکته قلبی هم دارین....زانوهاتونم که جفتش ری پلیس شده ...خودم همین دو ماه قبل فرستادمتون پیس میکر براتون گذاشتن......؟؟؟!!
میگه : اینا همش پارسالم بود فقط پیس میکرم جدیده که متخصص قلب گفت مهم نیست؛ تایید کن برم.
خلاصه با کلی چونه براش محدودیت زمان و مسافت گذاشتم.
این هفته دوباره اومده میگم باز که اومدی ؟ میگه این گواهی رو امضا کن می خام با تور برم سفر، دور انگلیس رودو هفته بگردم . این بار دیگه چونه نزدم گفتم لااقل بزار این که عرضه و روحیه شو داره بره خوش بگذرونه .
 واقعا نمی دونم فرق چیه که پیرهای ما  با یه کمر درد منتظر مردن میشینن . 

۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

26 - بقیه

یه زوج کپل مپل سرخ سفید و مسن با لهجه ای که بعدا فهمیدم اسکاتلندیه، سه چار ماه قبل اومدن کلینیک ؛ خیلی شاد و شنگول گفتن ما مریض نیستیم فقط اومدیم که شما بشین دکترمون و نسخه های دارو مون رو بدین.
 گفتم باشه ، تعریف کردن دختراشون اینجا ازدواج کردن و اینها هم تصمیم گرفتن ؛ بقیه عمر رو بیان پیش بچه هاشون در استرالیای افتابی زندگی کنن.
 کارشون رو راه انداختم ؛ ولی گفتم چون تو فایلتون هیچ سابقه ای نیست بهتره یه چکاپ بدین.
 جواب آزمایش آقاهه واسه خون مخفی تو مدفوع مثبت اومد ؛ خبرش کردم بیاد و فرستادمش واسه پیگیری بره کولونوسکوپی.
 بعد ازون مطابق مدل این جایی کپی نامه های متخصصینی که می دیدنش برام میومد و در جریان قرار میگرفتم که براش تشخیص تومور روده داده شد بعد اسکن نشون داد تومور بزرگه و به کبد و ریه هم رفته و اینکه طرف با عمل مخالفت کرده و بالاخره قراره فقط شیمی درمانی بگیره. 
دوباره چند روز پیش اومدن کلینیک این بار به هر حال غصه دار تر از قبل ؛می پرسیدن که میتونم بشون یه خلاصه پرونده بدم چون می خان برگردن.
پیر مرده می گف میخام برم تو جایی که همه دوستا و خانوادم بودم بمیرم.
دلم براش گرفت ؛ بنده خدا چقدر بقیه عمرش کوتاه بود 

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

25 - عدل

دفعه اول با شکایت ادنوپاتی دیدمش وتوشرح حالش گفت چند ماه پیش برای یه تور شکار به آمریکای لاتین رفته بوده منم راجع به علاقه م به تیراندازی باش صحبت کردم.
غدد لنفاوی سفت و سطحی بودن قرار شد بیاد یکیشو در بیارم بدیم پاتولوژی ؛ وقتی اومد یه سی دی جینگول اورد که این کلیپ سفرمونه ببین تیر اندازی فقط با شکار حال میده. 
تو سی دی یه عکس بود که طرف جلو یه کپه به ارتفاع شاید یک متری از پرنده های شکار شده طوسی رنگ وایساده بود و دور پرنده های بی زبون هم با پوکه های زرد رنگ گلوله تزیین شده بود و یه تعداد طوطی سبزهم ظاهرا برای زیبایی بیشتر، شکار و روی کل این کپه گذاشته بودن . 
یه لحظه خیلی دلم برای حیوونای بی زبون سوخت.
ولی وقتی جواب پاتولوژی اومد ملانوم متاستاتیک و پیگیریها در گیری همه اعضای حیاتی رو نشون داد فکر کردم شاید باید بیشتر به قوانین تعادل در طبیعت فکر کنم

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

24 - درماتیت

یه آقای 60 ساله و خانمش اومدن مطب ،طرف 130 کیلو وزن داره و قند و چربی و اوره , فشار ؛ همه چی تو کلکسیونش هست.
آخر ویزیتش کف دست راستشو نشون میده و برای ضایعه پوستی اون هم دارو می خاد.
میگم این که اینجاس درماتیت تماسی هستش به یه چیزی دست میزنی که پوستت بهش حساس شده فکرکن ببین چیه.
میگه  یه مدته باز نشست شدم و بیشتر خونه هستم با چیز خاصی تماس ندارم و کارای فنی رو هم با دستکش انجام می دم .
رو به زنش به شوخی  میگم خوب کمتر ظرفا رو بده بشوره.
همسرش با یه لبخند بدجنسانه میگه من می دونم به چی حساسیت شده.
جفتی گفتیم به چی؟ 
با همون لبخند میگه: به ریموت تلویزیون
اولش نمی تونستم خندمو کنترل کنم ولی بعد دیدم اا خوب راست میگه .
قرار شد ریموت کنترل درماتایتیس رو به اسم خودم در کتب پزشکی ثبت کنم :)