آنکال بودم ؛ دوونیم شب یکی از پرستارا زنگ زده میگه یه دختر بچه اومده دچار حمله آسمه بهش ونتولین بدم میگم بده و می خوابم.
نیم ساعت بعد بازم زنگ میزنه بهتر شده ولی یه کم خس خس داره بهش کورتون بزنم میگم بزن میخوابم.
نیم ساعت بعد دوباره زنگ میزنه که حالش روبراهه ولی یه مختصری ویز داره موافقی کورتون خوراکی هم بگیره مرخص شه؟
میگم باشه اینجوری بش بده بگو بیاد واسه ریویو .
نیم ساعت بعدش بازم زنگ میزنه میگه این قبل رفتن یه بار استفراغ کرد می خای بیای ببینیش .
رگ .... م در اومده میگم "نه" ، نگرش دار و ابزروش کن، بزار اکسیژن بگیره ؛منم صبح میام میبینمش.
تو دلم کلی بد بیراه گفتم و سعی میکنم بخوابم باز ،به ذهنم میاد این اولین باره که دارم برای ویزیت یه مریض بی وقت نه میارم وناز میکنم .
صبح نیم ساعتی زودتر رفتم تا بچه رو ببینم به نظر همه چی نرماله ولی از خس خس سینه ش خوشم نمیاد و ضربان قلبش هم بدون دلیل تنده ؛ گفتم وایسه تا رادیولوژی بیاد عکس بگیره.
رادیولوژیست سراسیمه میاد میگه دکتر این همه جاش آمفیزم داره(وجود هوا تو بافت های که نباید باشه) دور ریه ،دور قلب ؛ توبافتای زیر جلدی .
آخرش کار به انتقال هوایی مریض با هواپیما ای سی یو دار به مرکز تخصصی میکشه.
خوشبختانه ؛ بازم به خیر گذشت و خداوند به جفتمون رحم کرد ،ولی یادم به مصرع "تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد" افتاد.
نمی دونم سن بالا رفته یا گشاد کردیم :)