۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

23 - سنگ

یه آقای 8 - 67 ساله بود که با یه قیافه تیپیک درد شکم حاد اومد کلینیک میگفت پشت و شکمش درد میکنه .
علایم به سنگ کلیه می خورد منم با مسکن راهش انداختم .
شب دیدم میگن اومده بیمارستان .دستور مخدر دادم .صبح دیدمش حالش بد نبود.
 میگفت اگه این درد مال سنگ باشه زایمان چیکار میکنه ؟ بهش گفتم: میگن دردش مساویه.
رفت سونوکه اونم وجود انسداد رو بدون وجود سنگ تایید کرد مام خوشحال ژست گرفتیم که آره دیدی گفتیم و اینا؛ بعدم با مخدر و مسکن مرخصش کردیم .
 بعد چار پنج روز  اومد و شاکی بود ازینکه درد نمی افتاد ؛ مجبور شدم بستریش کنم و تو تستای آزمایشگاهی دیدم آنزیمای لوز المعده بالاست و به نظر باید التهاب پانکراس باشه . خلاصه سوپر وایزرمون کلی دوباره نصیحت کرد و ما هم زیر سیبیلی رد کردیم و مشغول منیج التهاب پانکراس شدیم . 
بعد دو روز انزیمهای پانکراس اومد پایین ولی درد کم نشد . فرستادم سی تی اونم چیز خاصی جز انسداد حالب و کدورت اطراف پا نکراس نشون نداد مریض هم نا راضی  و شاکی از درد پشت و شکم .
 فرستادمش واسه بون اسکن که جواب اون ضایعات متاستاتیک تو استخوان های پشت بود و منبع رو هم احتمالا سرطان حالب اعلام کرده بود ؟!!؟
مریض رو فرستادیم بره تو سرویس انکولوژی .
میگفت دکتر کاشکی همون سنگ بود  . 

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

22 - شعور

تو استیشن پرستاریم ، عصر شنبه .تلفن زنگ خورده و پرستار بر می داره، شروع میکنه به صحبت . از مضمون صحبت میفهمم یه مادری داره راجع به بچه اش صحبت میکنه .بعد از صحبتای خودش میگه گوشی رو نگهدار دکتر هم اینجاس بهش بگم . میپرسه که مادر یه بچه دختر 5 ساله پشت خطه بچه تب 39 داره و بهش گفتم مایعات و تب بر بگیره و استراحت کنه .میگم اخه تو فکرمیکنی میتونی اینطوری یه مادر رو از ویزیت پزشک منصرف کنی ؟ بگو زود بیاد که نصف شب نکشدمون اورژانس ؛ با ابرو های تا به تا میگه: نه ؟!!من فکر کنم ری اشور کردنش کافیه !!
میگم: خود دانی.
به مادر ه میگه دکترم نظرش همینه اگر مشکلی داشتی بازم تماس بگیر .
تا صبح خبری نشد.
پیش خودم فکر میکنم در ولایت، چند بار خودم از مریض ؛ تو شبای اورژانس  شنیدم که حالا شما ببینینش ،تا فردا سر فرصت بریم پیش متخصص. حالا چه برسه به توصیه تلفنی یه پرستار .
خدایی ، چرا اینقدر سطح توقع و شعور فرق داره؟

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

21 - محک

مریض اومده ساعت نه نیم صبح اورژانس ؛ منم انکالم و هنوز راند تموم نشده .
همسر یه پرستارای خوب و باسواد بیمارستان که به  قول اینجایی ها فارمره، 52 ساله و خیلی فیت.
میگه سه چار ساعته سردرد شده و تهوع داره و همینطور استفراغ میکنه .با توجه به سابقه میگرن و حملات مشابه، مورفین و ضد تهوع تجویز میکنم و میرم سراغ راند. آخر راند؛ سوپر وایزرم میگه مریضت چی بود میگم اینه. میگه لیگنوکایین وریدی می زدی بهش میگم همچین تجربه ای ندارم میگه بیا ؛ و خودش میاد و میگه ببین، یاد بگیر .سوزن در نیومده" بنگ" مریضت خوب شده.میزنه و سوزن رو در میاره و مریضم خوب نمیشه . میپرسه ازش چطوری؟ میگه فرق زیادی نکردم.
با قیافه دمغ بهم میگه این سردردش عادی نیست، اعزامش کن بره .
احساس کردم چون ضایع شده می خواد رتق و فتقش کنه .میگم باشه حالا بازم بش مورف میدم بهتر نشد میفرستمش.
بعد خود خانم پرستار همسرش بهم میگه این باید چند ساعت تو خونه بخوابه چون چند روز درگیر سم پاشی واسه ملخه ،پدرشم سرطان مغز داره تو بیمارستان در حال مرگه ؛ دخترم هم مشغول امتحانای نهایی دبیرستانه .خیلی استرس داشته .میگم باشه حالا تا ظهر وایسین تا ببینم چی میشه .
بعد ناهار بازم رفتم و دیدمش ؛ کمی بهتر بود و با اصرار مجدد همسرش مرخصش کردم. ولی گفتم حالا یه سی تی هم بکنین که سوپرمون هم راضی باشه .
ساعت نه شب تو بیمارستان کاری داشتم که دیدم برگشتن و بازم درد داره و تهوع و همسرش میگه به خاطر مورفین اینجوری شده. گفتم پس باید بستری شی و تحت نظر باشی بالاخره تا صبح باهاش کلنجار داشتم تا آخرش کله سحر اعزامش کردم رفت؛ و تو راند به سوپرم گفتم که چطوری شد .
یه دوساعت بعد سوپر زنگ زده میگه : دیدی گفتم سردرد عادی نبود مریض تو سی تی ش خونریزی مغزی داشته و با احتمال پارگی انوریسم مغزی اعزام شده ملبورن تا آنژیو و عمل شه.
روز بعد ؛یه یکساعتی داشتم نصیحت میشدم و آمادگی پیدا میکردم که اگر همچین موردی منجر به یه اشکال جدی بشه چطور سو خواهم شد و چه بلایی برسر خشتک مبارک میاد . 
پیش خودم میگفتم راس میگن" خوش بود گر محک تجربه آید به میان "و خدا لعنت کنه این مورفی رو با این قانوناش 

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

20 - اَش

آقایی که اومده واسه ویزیت 70 ساله به نظر میرسه ولی تو پرونده ش که نگاه می کنم 59 سالشه و این مسئله اینجا معمول نیست . درخواست تجدید نسخه داره ؛ چون دارو فشار خون ه براش فشارش رو چک میکنم و بالاست ، میگه دفعه قبلم بالا بود. باید دوز داروش رو بالا ببرم می پرسم چرا فشارت رفته بالا ؟
میگه سال بدی بود دکتر، اولش پسرمو از دست دادم؛ بعدشم یه دوست صمیمی ، که واسه دومی باید کارای مربوط به حراج و جمع جور کردن میراث رو هم انجام می دادم چون هیچ کسی رو نداشت.
می پرسم پسرت چرا مرد ؟ با غصه میگه ؛ خودکشی کرد.
توضیحاتم که تموم میشه در مورد داروهاش ، میگه حالا با این دارو ها، واسه گرفتن گواهینامه موتور سیکلت ، منعی برام ایجاد نمی شه !!؟ میگم نه، ولی ناغافل گواهینامه موتور می خای واسه چی ؟ 
میگه از پسرم یه موتور هارلی دیویدسون تپل مونده که خیلی بهش علاقه داشت می خوام با موتورش برم دور استرالیا و خاکستر جسدش رو تو همه جاهای زیبای مسیر پخش کنم ؛ واسه همین دارم می رم کلاس، گواهینامه موتور بگیرم.
اشک تو چشماش جمع شده ؛ براش آرزو موفقیت میکنم . 
دلم برای بابایی تنگ شده :( 

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

19 - جشن ترحیم!

دعوت شده بودیم به یه مهمونی تو رستوران محلی .
بانی جریان یک آقایی بودن که همسرشون اوایل سال تو بیمارستان مون به رحمت خدا رفته بوده .  و آقای بیوه  برای تشکر از زحمات پرسنل بیمارستان همه رو به یه مهمانی به صرف درینک و فینگر فود دعوت کرده بودن.
خلاصه جای همه دوستان سبز؛ همگی همکاران شنگول و منگول به یاد اون مرحومه مغفوره خوردند و نوشیدند .
بعدشم تو یه کارت یاد بود و تشکر، براش آرزوی خوش وقتی در دیار باقی کردن .
 من تا آخرش نتونستم بپرسم که آقاهه جدی جدی غصه اش بوده یا منظور دیگه ای ازین برنامه داشته .
 واقعا این جور وقتا، تفاوت فرهنگی، آدم رو تو سردر گمی میزاره.

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

18 -فکر

اپیزود اول- تو مطب هستم روزای اول کاره و مشغول کلنجار با محیطم .یکی از پرستارای بیمارستان بین مریض ها نشسته که خیلی بهم لطف داره و کلی تو بیمارستان ساپورت میکنه و همون روز صبح هم دیدمش.می بینم پروندش تو مریضامه صداش که میکنم میاد تو و از گل مژه ای که داره شکایت میکنه.براش دارو تجویز میکنم ،میره .پیش خودم میزارم به حساب لطفی که داره و برای روحیه دادن به من اومده بوده حالا.
اپیزود دو -رییس هیت مدیره بیمارستان بین مریض ها نشسته باش سلام علیکی میکنم و میبینم که حدود دوساعت منتظر میمونه تا یه دکترا آخر وقت ویزیتش بکنن و تقریبا اخرین نفربا هم از مطب خارج میشیم فکر کردم.......... 
اپیزود سه - اسم مریضی که رو پرونده هست رو صدا میزنم، بین مریضا پیداش نمی کنم میرم سراغ ریسپشن که پس این کجاست میگه این خودمم دیگه دکتر !!!  خلاصه میاد تو ویزیت میشه و برمیگرده سر کارش .
میخام بازم فکر کنم ولی فقط یاد ولایت میفتم که صبح های بعد شبکاری همکارای بیمارستان ساعت 6.5 قبل اتمام شیفتشون در پاویون رو میزدن و با یه عذر خواهی درخواست نسخه تو دفترچه و آزمایش و گواهی میکردن و اصلا کاری به اینکه تو تا صبح چند بار پا شدی و حالا تا اخر شیفتت هنوز یه ساعت وقت هست هم نداشتن  

۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

17 - غنچه

پرونده مریض رو گرفتم یه خانم21 ساله هسش .صداش می کنم .
یه خانم با سه تا بچه به قول خودمون شیر به شیر از وسط مریضا میاد جلو بچه بزرگه یه پسر 3.5 ساله و کوچیکه حدودا یه سالشه.
میان تو و مامانه شروع میکنه به صحبت که واسه تجدید داروهای افسردگی اومدم .
تعجب  کردم ،میگم مگه با سه تا بچه آدم  فرصت افسرده شدن هم پیدا میکنه.
میگه آره بعد حاملگی اولم افسرده شدم .
برای تجویز داروهاش ازش باید یه شرح حالی بگیرم میپرسم پارتنرت مشکل خاصی نداره .
میگه اون هم افسرده گی داره فقط دوز دارو هاش بیشتر از منه .
خنده ام گرفته بود که اینا در عین افسرده گی و با دارو، سه تا بچه ردیف کردن اگر شنگول بودن چی میکردن