۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه

106-گدایی

چن ماه قبل یه ماشین از یه همکار تو درمانگاه خریدیم گف پدر زنم نمایشگاه داره و خیلی جدی ماشین قبلیمو فروخت و این جدیده رو گرفت تحویل ما داد و پولم تمام و کمال گرفت و مختصری موند واسه محضر ما هم به همسر گرام گفتیم اینو شما بزن به نام خودت آقا که شما باشین طرف رفت که بیاد محضر و هی امروز و فردا خلاصه بعد دو سه ماه گف آره من یه غلطی کردم و با زنم دعوام شده و اونم رفته خونه باباش حالا پدر خانومم نمیاد کار سند شما رو انجام بده و نمیتونم کاری بکنم .حالا از یه طرف طلبکاری عیال که چی شد اینی که می خاستی به نام من کنی و ازون طرف بی عرضگی این طرف و بیخیالیش واسه حل مشکل باعث شد ما دست به دامن هرکی بشیم که این بابا آشتی کنه و پدر زن جانش از خر شیطون بیاد پایین ولی همه اطرافیانش مزخرفتر از خودش و به اون پدر زنه هم که زنگ می زدیم جوابمونو نمی داد میگف با هر کی معامله کردی ازش سند بگیر دیگه داشتم حسابی کلافه می شدم که یهو یادم اومد بیمه به نام صاب ماشینه منم با شرکت بیمه تماس گرفتم و شماره و آدرس طرفو پیدا کردم و گیرش آوردم و طرفو بردم محضر سندو زدم به نام همسرجان . راستش به عمق حکمت مثل "طلب مال خود از غیر کردن کم از گدایی نیست "پی بردم.به قول این آخوند ظهر پنجشنبه ها نکنین آقا جان نکنین ؛ به هیشکی تومسایل مالی اعتماد نکنین

۱۳۸۷ بهمن ۲, چهارشنبه

105-تقلیب


امروز به دلیل کاری گذارم به خیابون مولوی افتاد . با صحبتهای رایج این روزها خاطره روزای سال 57 برام زنده شد که با تعطیلی مدارس و اعتصابها با خونواده اومده بودیم تهران و روزها به خیابون گردی با بزرگترا و شرکت در تظاهراتها روی دوش بابا میگذش .یادم نمیره تو همین خیابون یه شعار دیواری خوندم که نوشته بود:" ما بچه های مولوی ریدیم تو تاج پهلوی "واسه منه بچه مثبت خیلی این شعار با مزه بود و هی تکرارش میکردم تا اخر دعوام کردن و همین شد که تو ذهنم موندگار شد.
حالا بعد سی سال فک میکنم اون تاج سر پهلوی نموند و ایشون با خانواده یه مشت خاک ورداشتن برا سرشون و رفتن ولی اون تاجه مونده واسه سر ما و مملکت گل و بلبلمون :)).ایول بچه های مولوی چه کردن تو این تاج

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

104-لک

نمیدونم ما زندگیمون شبیه جوک ها میمونه ، جوکها شبیه زندگی ماست ، یا من خیلی کول هستم .
به هر حال میگن ترکه با دوست دخترش مشغول قدم زدن بودن یهو سکوت میشه ترکه به دوست دختره میگه: به چی فچ میچنی عزیزم دختره با عشوه میگه به همون که تو فک میکنی .ترکه با تعجب میگه اااا یعنی تو هم میخای منو بک..؛
این حکایته ماجرا ی دیروزه؛ برگشتنه تو مترو بالاسر یه دختر پسر جوون تریپ دانشجویی افتادم که جفت صندلی ته واگن رو دنج گیر اورده بودن مشغول دل دادن و قلوه گرفتن بودن پسره دست چپشو حلقه کرده بود دور دختره و با دست راستش هم مشغول نوازش دست چپ یارو بود دختره هم دست راستش رو گذاشته بود رو رون اون با نوک انگشتش دور زانو پسر میکشید و خلاصه چیک تو چیک و بوس های یواشکی ؛ پسره دست دخترو آورد بالا ودر حال غوز کرده چند تا بوس کرد بعد دسشو آروم کرد تو آستین و مشغول نوازش نرمه ساعد یارو شد .
حالا دختره هم داره از چراغونی پارسال و ناهار فردا و آسمون و ریسمون میگه منم سرم رو گذاشتم رو بازوم و وایساده مثلا خابم.
یهو حس کردم پسره منقبض شد و گوشاش قرمز شد خودشو جمع کرد و لباسشو صاف و صوف کرد نشست دختره هم تو عالم خودش قصه میگه.. ..یه آن بو وایتکس به مشامم خورد و تیز شدم ، دیدم بببعله یه لکه جلوی شلوار جین آقا پیدا شده که در تلاش قایم کردنشه.
بخدا من فقط یه کم فضولم و اصلن اهل چوب زدن زاغ سیا ی ملت هم نیستم ولی خوب جلومو میبینم دیگهه؛
خلاصه که کلی تو دلم لعنت کردم اونایی رو که نمی فهمن دختر پسرای ما بابت همین دو سه سی سی آب چه بدبختیی نمیکشن و تحت چه استرس و فشارین

۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

103-کفو

وقتی تو عالم طبابت یه کم سعی میکنم عمیق تر و با دید به اصطلاح هولستیک به مشکلات نگاه کنم یکی از چیزایی که سریع بهش بر میخورم نقش مشکلات زناشویی تو بروز بیماریهاس .
منظورم بخش شناخته شده ی سک.ثی قضیه نیست بلکه بخش مربوط به آدمهای دچار تعارضات عمیقتر رو میگم.
مثلا میبینم طرف مشکلش تو همین زمینه هستش و تنها نکته قابل کشف تفاوت قد بلندزن و شوهره کوتاهشه؛ یا زن خیلی شیک و ژیگول و به فرض درشت هیکله ولی شوهره ژولی پولی و ریز میزس اونخ همین نکته کوچیک تو ذهن اینقدر چرخیده و بهش نگاه شده که طرف هنگ کرده و دکتر بدبخت هم هر چِه میگرده چیزی نمبینه به فرض هم که ببینه نه میتونه مریضو قانع کنه که مرضت ازین ناشی شده نه راه حل میشه تجویز کرد.
یه برنامه تو تلویزیون ظهر پنشنبه میده یه آ.خوندی مشاوره ازدواج میده یه چیز جالبی که هی تاکید میکنه انتخاب هم کفو یا آدم مشابه خود فرده.
تجربتا اگر طرف هرچیش از طرف مقابلش بیشتر یا کمتر باشه مثل یه ترازوهه که بالانس نیس اونوخت تو زندگی باید هی انرژی صرف کرد تا بالانس بمونه و زندگی پایدار بشه و تو فرهنگ ما هم که نمیشه راحت کافه رو بهم ریخت و ول کرد رفت بنابرین اونی که داره زور میزنه یا همچین احساسی رو داره اغلب بعد یه مدت سایکو قاطی پیدا میکنه.
خلاصه اینکه جوونا عاقل باشین و مامان بابا ها دنبال لقمه بزرگ تر از دهن بچه و خونوادتون نباشین.کارتون به مطب ما میکشه:)9

۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه

102-عزا

دیروز(جمعه) سر کار بودم و از مواهب زندگی سگی پزشکی لذت میبردم .جالب بود چارتا کیس مسمومیت با الکل جدا جدا داشتم که رکوردی بود تو یه شیفت ! به نظر همه امت عزادار با هم تصمیم گرفته بودن از عزا در بیان.غروب که رفتم خونه معلم زبان برای دوز نگه دارنده کلاس زبان داشتیم و بعدش همسر گرام دممو گرفته برده جشن تولد دختر عمه جانش که در نتیجه ما هم از عزا خارج شدیم.:))فقط بدیش این بود که صب با کلنگ تونستم خودم رو از دشک جدا کنم و یک هفته ی زیبای کاری رو شروع کنم. خداوند به جناب اسمیرونوف اجر جذیل عنایت و دربهشت با سایر اولیا محشور فرماید الهی آمین.

101-دوستی

یه ایمیل خوشکل برام اومد که اینجا کپیشو میارم:

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن
چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی
برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش
هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می
خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از
یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن
مرکب چین ریخته بودی نه چای.

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.خوب نگاهش کنی.عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی

۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه

100-تداعی


یه ایمیل داشتم که این کیک که برای جشن دستیابی به سوخت هسته ای و ولادت رسول اکرم آماده شده چه چیزیو تو ذهن شما تداعی میکنه .
برا من چیزای مختلفی تداعی شد . اینجا میزارمش که بعدها بازم تداعی بشه
:)))