۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

9- امید

امید به زندگی تا قبل از این برام فقط یه مفهوم اماری بود.راستش یه کم هم حس می کردم چرت پرته ، ولی اینجا آدم تفاوت رو به عینه می بینه .آقاهه اومده 87 سالشه؛ ازش که سوال میکنم میگه سر استخوان رانم رو پروتز گذاشتم و رگای قلبم هم استنت داره و چندین ساله که همسرم رو از دست دادم وتنها زندگی میکنم. از کارش میپرسم میگه فارم دامداری داره و به تنهایی اداره ش میکنه .
  وقتی ازم میپرسه کجائیم و براش میگم از رو کنجکاوی میپرسم خارج از استرالیا کجا رو دیدین میگه به 32 کشور دنیا سفر کرده  بعد با لبخند میگه تا یکی دو سال دیگه خودشو باز نشست میکنه و بعد ازون که یه خانم پیدا کنه که مراقب کیفش باشه می خاد بقیه دنیا رو هم بگرده، شاید اونوقت ایرانم بره.
وقتی میره یاد حرف همشیره می افتم که وقتی بهش گفتم هر روز میرم باشگاه ورزشی سفارش میکرد حواسم به شناسنامه ام هم باشه 

۴ نظر:

مریم گفت...

چه جالب...
چقد شبیه اینجاست..اما برعکس..
!
نمی دونم..امید به وضع اقتصادی ربط داره یانه...اما اینجا هر چی سن آدم بالاتر می ره...آدمه هی بیشتر فکر می کنه..نکنه یه وقت بی پول بشم..
هی امید و آرزو هه می میره..
اما اون پولدارشم...همچین شاد نیستن..
نمی دونم والا....کجای کار می لنگه!

zohreh گفت...

یکی از باورهای فرهنگی ما ایرانی ها .. که من خیلی ازش بدم میاد .. همینه .. اینکه تا یه مقطع سنی خاصی که برسی همه اش می خوان که مثل آدمهای از کار افتاده رفتار کنی .. شاید هم واسه همینه که خیلی هاشون که اینطور فکر می کنن همیشه با بالارفتن سن خودشون .. یا اونو قایمش می کنن و یا خیلی دپرس و غمگین می شن .. من به شخصه این مزخرفات رو اصلا قبول نداشته و ندارم .. چه ایران .. چه زندگی اینور .. درسته که سن بالا رفتن رو منکر نیستم .. این مساله واسه همه ما هست .. و نمی شه که جلوش رو گرفت .. اما رفتارم و باورهام همونه .. قبول ندارم که مثلا این شخص اگه اینقدر عمر کرده .. دیگه باید مثل یه کتاب کهنه بزاریش گوشه طاقچه و ازش انتظار زندگی و رشد نداشته باشی .. و باید بشینه و منتظر مرگش باشه .. نه این حرف ها و چرت و پرتها .. نه منو می ترسونه و نه باور دارم .. خوبه که خیلی ایرانی ها که اینطور فکر می کنن فرصتی واسه شون پیش بیاد و بیان این ور و ببین که چقدر باور ها خوب فرق داره .. و ای کاش بپذیرن .. نه که فقط نظر بدن در موردش و ازش بگذرن و به باورهای کهنه و پوسیده خودشون سفت و سخت بچسبن...

ناشناس گفت...

یادمه تو فصل اول یا مقدمه یه کتاب خوندم که خانومی به پزشک مراجعه کرده بود و یکی از مشکلاتش این بود که همیشه دوست داشته دکتر بشه و نشده
اونوقت روانپزشکش بهش گفت خوب چرا الان نمیری پزشکی بخونی؟
زن گفت: خوب من الان 37 سالمه و تا درسم تموم بشه میشه 42 سالم
پزشک گفت: خوب اگه اینکار رو نکنی، پنج سال دیگه چند سالته
زن با تعجب پاسخ داد: 42 سال
دکتر گفت: اون وقت 42 سالته و هنوز به آرزوت نرسیدی ولی اگه الان شروع کنی اونموقع 42 ساله ای هستی که به آرزوش رسیده

زندگی همینه فقط باید دنبال خواسته ها رفت، سن فقط یه عدده که میشه فراموشش کرد مثل همین مرد 87 ساله
مرسی از این پستت انرژی گرفتم

آفتاب تابان
www.theshinysun.blogfa.com

ناشناس گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
خطایی در این ابزارک وجود داشت